یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود جز خدای مهربون
هیچکس نبود
ولی بعد از سال ها تو این کنبد خیلی ها قرار گرفتن
.......خیلی ها
پراز ادم های جور باجور پر از قصه های جور باجور
........ پراز ها افسانه ها پر از شاهزاده ها پر ازحیوونای جورباجور و پر از
همه ی این ادم ها همه ی این قصه ها افسانه ها
......شاهزاده ها حیوونا و
تواین کنبد کبود برا خودشون کسی بودن خیلی کسا
که به بودنشون زیر این کنبدافتخار می کردن
.......چون یه جای امن داشتن یه دنیای خوب و شاد داشتن و
هر روز زندگی اینا می گذشت می گذشت
هر روز خیلی ها میمردن و هر روز خیلی ها به دنیا می امدن
همیشه خدارو بابت همه ی چیزایی که بهشون داده
.شکر میکردن اخه اونا زیر یه کنبدکبود بودن
گذشت گذشت گذشت اینقدر گذشت که دیگر همه ی اونا
تو شادی ها تو بهترین زندیگیا تو کوچه های
تنگ روشنایی که داشتن
تو جنگل های پر سبز توقصر های افسانه ای
تو قصه های قشنگی که داشتن
غرق شدن
اینقدر غرق شدن
اینقدر رفتن پایین که دیگه
گنبد کبود رو نمیدیدن
اونا اینقدر فرو رفتن که وارد دنیای دیگه شدن
یه دنیای خیلی عجیب
همه ی این ادما این افسانه ها این قصه ها شاهزاده ها
تبدیل شدن به یه چیز دیگه
خیلی دیر طول نکشید که
همه ی این حیوونا همه ی این ادم ها شاهزاده ها قصه ها
تبدیل به یه دیوشدن
و هر روز که می گذشت
این دیوا بزرگ تر میشدن وحشی تر میشدن
خشمگین تر می شدن و
ادما دیگه از ادمیت دور میشدن حیوونا هر روز
وحشی تر میشدن
دیگه کتاب قصه ها خانوم مهتابه رو از یاد برده بود و
پر شده بود
از دیو های سیاه
دیگه شاهزاده سنگ دل شده بود ودیگه دوشیزه خانوم رو
دوست نداشت
بلکه عاشق دزدان دریایی شده بود
اخه میدونی چرا چون تو دنیای جدیدشون دیگه هیچ گنبدکبودی نبود
دیگه تو اون دنیا هیچ اسمونی ابی نبود
هیچ بارونی قشنگی نبود هیچ برفی سفیدی نبود
......هیچ لبخند زیبا وهیچ اب پاک نبود وهیچ
ولی زیر گنبد کبود یه دختری بود که تازه متولد شده بود
اون دختر تو اون زیبایی ها غرق نشد
اون دختر تنهای تنها زیر کنبد کبود هرروز بزرگ بزرگ تر میشد
اوهمیشه میرفت تو بالا ترین نقطه شهر وبه دریای ابی
نگاه می کرد
اخه اون تو اون دریای بزرگ خیلی چیزارو میدید
تو اون دریا کسانی می دید که غرق شده بودن
مثل ادم هایی میدید که دیگه
ادمیت رو به کلی فراموش کرده بودن
قصه ها رو می خوند که دیگه شاد نبودن
دیگه حسنی نبود که اهالی شهر رو خوش حال کنه
تو قصه ی ما حسنی شده بود یه دیو یه دیو سیاه دیگه
شاهزاده دوشیزه اش رو به کلی
فرا موش کرده بود
ولی او عاشق بود ولی عاشق دوشیزه نبود
اون عاشق دزدان دریایی بود
دیگه لب دوشیره شاد نبود دیگه لباش برق نمیزد
بلکه چشم های ابی دریاییش برق میزد دیگه
حیوونا اهلی نبودن همشون وحشی شده بود
سلطان جنگل که هیچوقت نره نمیکشید همش نره می کشید
قناری که اواز می خوند دیگه حنجرهش کار نمی کرد
کلاغ که قار قار میکرد دیگه قار قار نمی کرد
......اخه خبر خوش نداشت و
پرنسس کوچولو زیر کنبد کبود اینجور زندگی می کرد
وتو اون دنیای پاکی که بود همیشه خداشو شکر میکرد
یه روز به خدا گفت خدای خوب ومهربون
من که تو این دریای بزرگ دارم چیزایی رومیبینم و
درس می گیرم
من که هر شب به خاطر کارای اینا شرمنده تم
من که هر روز با دیدن کاراشون چشمم اشکی میشه
وبه خاطر اشکام دریا داره تبدیل میشه به اقیانوس
می خوام اسم خودمو بزارم پرنسس شهر
چون فقط دارم همیشه یه شهر رو نگاه میکنم
......نه یه دنیا رونه یه جهانونه
پرنسس شهر ما با اون لباس سفید بزرگش با تاج گلگلیش
میرفت بالاترین نقطه ودریایی که تبدیل شده بود به یه اقیانوس رو
نگاه میکرد واو همیشه چشم به راه بود
چشم به راه بود که یه روز یه نفر دستشو از اقیانوس بالا میاره
و اون دستشو ول نمیکنه دستشو محکم میگیره
ولی
پرنسس شهر تو خیال بود
وهنوزم که هنوزه
در حال انتظاره و اومنتظره
منتظر یه دسته......

سلام دوستان گلم
این داستانو خودم نوشتم
خیلی دوسش دارم
خواستم شماهم بخونید
همین!!!