جهان.....

پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش

 مزاحمش میشد ؛

پدر صفحه ای از روزنامه با

عکس نقشه جهان را قطعه قطعه کرد و

 به پسر داد و گفت :

 ببینم میتوانی جهان را

دقیقا همانطور که هست

بچینی ؟

میدانست پسرش تمام روز گرفتار اینکار است

 اما یک ربع بعد پسر

 با نقشه کامل برگشت …

 پدر پرسید :

جغرافی بلدی ؟

چگونه این نقشه را چیدی ؟

پسر گفت :

 نه پشت این صفحه عکس

یک آدم بود ؛

وقتی آن آدم را دوباره ساختم ،

دنیا را هم ساختم …

 

این روزا.....

 این روز ها خیلی از

 آدم ها 

 به دست و زبان

 هم پیر

می شوند نه به

 پای هم ... 

 

برای....

هر وقت

دلم گرفت لبخند

میزنم

به یاد کسی که برای

لبخندش

بارها

دلم گرفت...

 

 

گاه باید.....

گاه برای ساختن

باید

 ویران کرد،

 گاه برای داشتن

 باید

 گذشت ،

 و گاه در اوج تمنا

باید

 نخواست!

 

ساراکوچولو......

معلم عصبی دفتر را روی میز

 کوبید

و داد زد :

 سارا...

دخترک خودش را جمع و جور کرد

 سرش را پایین انداخت و

 خودش را تا جلوی میز معلم کشید و

با صدای لرزان گفت :

 بله خانم؟

معلم که از عصبانیت

 شقیقه هایش می زد

 به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک

 خیره شد و داد زد :

 چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و

 دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟

ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه

 می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش

 باهاش صحبت کنم

 دخترک چانه لرزانش را

 جمع کرد...

 بغضش را به زحمت قورت داد و

 آرام گفت :

خانوم...

مادرم مریضه...

 اما بابام گفته آخر ماه بهش

 حقوق میدن...

اونوقت میشه مامانم رو

 بستری کنیم

 که دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت میشه برای خواهرم

شیر خشک بخریم

که شب تاصبح گریه نکنه...

 اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند

برای من هم یه دفتر بخره

 که من دفترهای داداشم رو

 پاک نکنم وتوش بنویسم...

اونوقت قول می دم

 مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش را به سمت

تخته چرخاند و

 گفت : بشین سارا...

و کاسه اشک چشمش روی گونه

 خالی شد...

 

ادمها.....

  اين روزها انگار باد به گوش

آدمها مى رساند که چقدر

 تنهايم

 عجيب است همه مى خواهند

دوستان خلوتشان را با من

قسمت کنند !

حتما چشمهايم هر صبح ،

 به راحتى باران ديشب را ،

 لو مى دهد

 

پرنسس شهر.....

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود جز خدای مهربون

هیچکس نبود

ولی بعد از سال ها تو این کنبد خیلی ها قرار گرفتن

.......خیلی ها

پراز ادم های جور باجور پر از قصه های جور باجور

........ پراز ها افسانه ها پر از شاهزاده ها پر ازحیوونای جورباجور و پر از

همه ی این ادم ها همه ی این قصه ها افسانه ها

......شاهزاده ها حیوونا و

تواین کنبد کبود برا خودشون کسی بودن خیلی کسا

که به بودنشون زیر این کنبدافتخار می کردن

.......چون یه جای امن داشتن یه دنیای خوب و شاد داشتن و

هر روز زندگی اینا می گذشت می گذشت

 هر روز خیلی ها میمردن و هر روز خیلی ها به دنیا می امدن

همیشه خدارو بابت همه ی چیزایی که بهشون داده

 .شکر میکردن اخه اونا زیر یه کنبدکبود بودن

گذشت گذشت گذشت اینقدر گذشت که دیگر همه ی اونا

تو شادی ها تو بهترین زندیگیا تو کوچه های

 تنگ روشنایی که داشتن

تو جنگل های پر سبز توقصر های افسانه ای 

تو قصه های قشنگی که داشتن 

غرق شدن

اینقدر غرق شدن

 اینقدر رفتن پایین که دیگه

گنبد کبود رو نمیدیدن

اونا اینقدر فرو رفتن که وارد دنیای دیگه شدن

یه دنیای خیلی عجیب

همه ی این ادما این افسانه ها  این قصه ها شاهزاده ها

 تبدیل شدن به یه چیز دیگه

خیلی دیر طول نکشید که

همه ی این حیوونا همه ی این ادم ها شاهزاده ها قصه ها

تبدیل به یه دیوشدن

و هر روز که می گذشت

 این دیوا بزرگ تر میشدن وحشی تر میشدن

خشمگین تر می شدن و

ادما دیگه از ادمیت دور میشدن حیوونا هر روز

وحشی تر میشدن

دیگه کتاب قصه ها خانوم مهتابه رو از یاد برده بود و

 پر شده بود

از دیو های سیاه

 دیگه شاهزاده سنگ دل شده بود ودیگه دوشیزه خانوم رو

 دوست نداشت

بلکه عاشق دزدان دریایی شده بود

اخه میدونی چرا چون تو دنیای جدیدشون دیگه هیچ گنبدکبودی نبود

 دیگه تو اون دنیا هیچ اسمونی ابی نبود

 هیچ بارونی قشنگی نبود هیچ برفی سفیدی نبود

......هیچ لبخند زیبا وهیچ اب پاک نبود وهیچ

ولی زیر گنبد کبود یه دختری بود که تازه متولد شده بود

 اون دختر تو اون زیبایی ها غرق نشد

اون دختر تنهای تنها زیر کنبد کبود هرروز بزرگ بزرگ تر میشد

اوهمیشه میرفت تو بالا ترین نقطه شهر وبه دریای ابی

 نگاه می کرد

 اخه اون تو اون دریای بزرگ خیلی چیزارو میدید

تو اون دریا کسانی می دید که غرق شده بودن

مثل ادم هایی میدید که دیگه

 ادمیت رو به کلی فراموش کرده بودن

 قصه ها رو می خوند که دیگه شاد نبودن

دیگه حسنی نبود که اهالی شهر رو خوش حال کنه

تو قصه ی ما حسنی شده بود یه دیو یه دیو سیاه دیگه

شاهزاده دوشیزه اش رو به کلی

فرا موش کرده بود

ولی او عاشق بود ولی عاشق دوشیزه نبود

 اون عاشق دزدان دریایی بود

دیگه لب دوشیره شاد نبود دیگه لباش برق نمیزد

 بلکه چشم های ابی دریاییش برق میزد دیگه

حیوونا اهلی نبودن همشون وحشی شده بود

سلطان جنگل که هیچوقت نره نمیکشید همش نره می کشید

 قناری که اواز می خوند دیگه حنجرهش کار نمی کرد

 کلاغ که قار قار میکرد دیگه قار قار نمی کرد

......اخه خبر خوش نداشت و

پرنسس کوچولو زیر کنبد کبود اینجور زندگی می کرد

وتو اون دنیای پاکی که بود همیشه خداشو شکر میکرد

یه روز به خدا گفت خدای خوب ومهربون

من که تو این دریای بزرگ دارم چیزایی رومیبینم و

درس می گیرم

من که هر شب به خاطر کارای اینا شرمنده تم

من که هر روز با دیدن کاراشون چشمم اشکی میشه

 وبه خاطر اشکام دریا داره تبدیل میشه به اقیانوس

 می خوام اسم خودمو بزارم پرنسس شهر

 چون فقط دارم همیشه یه شهر رو نگاه میکنم

......نه یه دنیا رونه یه جهانونه

پرنسس شهر ما با اون لباس سفید بزرگش با تاج گلگلیش

 میرفت بالاترین نقطه ودریایی که تبدیل شده بود به یه اقیانوس رو

 نگاه میکرد واو همیشه چشم به راه بود

چشم به راه بود که یه روز یه نفر دستشو از اقیانوس بالا میاره

و اون دستشو ول نمیکنه دستشو محکم میگیره

ولی

پرنسس شهر تو خیال بود

وهنوزم که هنوزه

در حال انتظاره و اومنتظره

منتظر یه دسته......

 

سلام دوستان گلم

این داستانو خودم نوشتم

خیلی دوسش دارم

خواستم شماهم بخونید

همین!!!

این شبا....

امشب تمام آینه ها را

صدا کنید  

 گاه اجابت است رو به سوی

خداکنید

ای دوستان آبرودار در نزد حق 

 درنیمه شب قدرمرا هم

دعا کنید . . .

 

 

 

دلقک....

سخته وقتی میفهمی باز هم راه رو اشتباه رفتی.

 شاید هم همه چیز به همین جا ختم شد شایدم بد تر شه!

 سخته وقتی با هیجان میری زیره بارون

 اما همون موقه که میرسی بش ابرا با هم

 اشتی میکنن و بارون قطع میشه!

 سخته که به خودت و زندگیت پشته پا بزنی

,اما نفهمی چی شد که اینجوری شد؟!

 خدایا چی شد که همه کلماتم سیاه شد؟

 انگاری تمامه لحظاتم و ترشح مرکب پر کرده!

 همه روزا سرد شده و بی پناه

نمیخوام تظاهر به غمناکی کنم برایه همین مجبورم

 متظاهر به شادی شم.

 این فقط من نیستم.

 ما همه دلقکانه غمگینی هستیم

 که فقط تظاهر به شادی و سر خوشی میکنیم.

 نه عشق رو باور داریم نه محبت بدونه منفعت.

خودمونم هم راضی نیستیم اما سعی میکنیم

 به زندگی که ساختیم عادت کنیم و

 همه این رفتار هایه نا پسند و به نحو احسنت انجام بدیم.

 با اطمینان به اینکه پیروز میشیم.

 درستشم همینه!

 باید فقط به خودت فکر کنی.

 باید بخوری تا خورده نشی!

 

حرف دلقک قصه ما

از ته دلت...

اسمش پریاست

یه سالشه

۲ماهه به خاطر عفونت ریه بستریه

دکترا ازش قطع امید کردن

قسم نمیدم ولی این عکسشو ببینم

بعد اگه دوست داشتی از ته دلت

 براش دعا کن